جنگ تن به تن با نفس اماره 

 

 


در جای جای قرآن کریم و سخنان اهل البیت علیهم السلام بر تقوا سفارش شده است. اگر از تمام علمای نامی حوزه طلب نصیحت و پند نماییم بی شک یکی از سفارشات آنان رعایت حرمت خدا و رعایت تقوای الهی است.
آفریدگار هستی در قرآن کریم درباره تقوا این گونه می فرماید :و لو ان اهل القری ءامنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض و لکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون.

و اگر اهل شهرها و آبادی ها ، ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند ، برکات آسمان و زمین را بر آن ها می گشودیم ، ولی (آن ها حق ) را تکذیب کردند ، ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم.(1 )

امیرالمومنین آن امام همیشه بر حق شیعیان در این راستا این گونه می فرماید:فعلیکم بتقوی الله فانها تجمع من الخیر ما لا یجمع غیرها و یدرک بها من الخیر ما لایدرک بغیرها من خیر الدنیا و خیر الاخرة.بر شما باد رعایت تقوای الهی ، زیرا تقوا خیر و خوبی چنان فراهم آورد که هیچ چیز دیگر نتواند فراهم سازد و در سایه تقوا آن چنان خیری نصیب انسان گردد که جز با آن نصیب کسی نگردد هم خیر دنیا و هم خیر آخرت(2).

هیچ چیز همانند رعایت تقوای الهی ، طلبه را به مقصد و مقصود نمی رساند . در سایه پرهیزکاری است که طلبه می تواند به اوج عزت دست یابد.هر آن کس که حرمت نان و نمک خوان الهی را نگه ندارد بی شک خیری از زندگی نخواهد برد.

داستان زیر حکایتی است واقعی از زندگی طلبه ای که با رعایت تقوای الهی خود را مشمول لطف رب العالمین قرار داد:

طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری زیبا رو هم چون ماه شب چهارده وارد حجره او شد و در را بست و با انگشت به طلبه جوان اشاره کرد که ساکت باشد.

دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و دختر خورد و سپس در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد .

از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود ، شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند و شاهزاده را بیابند و به کاخ برگردانند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از حجره طلبه جوان خارج شد ماموران شاهزاده او را یافتند و پس از اطلاع از آن که دیشب را در کجا به سر برده است ، شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه در حالی که از شدت خشم خون جلوی چشمانش را گرفته بود با عصبانیت از محمد باقر پرسید چرا دیشب به ما خبر ندادی که دختر ما در حجره توست ؟

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.

شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ بعد از تحقیق و هویدا شدن پاکی و پرهیزکاری طلبه جوان از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟

محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته .شاه علت سوختن انگشتان او را پرسید و محمد باقر در جواب گفت :

چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم مرا وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند .

شاه عباس صفوی از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند.