خوان حکمت/گفتاری از آیت الله جوادی آملی پیرامون انسان وشناخت جایگاهش

 

 


خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟

ما باید ببینیم عضو فلجیم یا عضو سالم. بالأخره این جهان که یک بدنی دارد و یک جانی، ما چه کاره ایم! ما اگر معاذ الله هیچ ارتباطی با پیامبر نداشته باشیم؛ نه معارف او را درک بکنیم، نه احکام او را بفهمیم و عمل بکنیم؛ معلوم می شود یک عضو فلجیم، عضو فلج و عضو مرده؛ نه درک می کند سخنان روح را، نه اطاعت می کند دستورهای روح را. یک فلج همین طور است دیگر!

وجود مبارک پیامبر گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) به منزلة جان عالم است. یعنی سماوات و أرضین از یک سو، انبیاء و اولیاء از سوی دیگر؛ همة اینها که خلق شدند، زمینه فراهم شد، وجود مبارک پیامبر أعظم آفریده شدهمانطوری که خدای سبحان مجاری ادراکی و تحریکی ما را آفرید، ابزار درک و کار ما را خلق کرد؛ بدن ما را، مغز ما را، قلب ما را، همة این شئون ظاهر و باطن را آفرید، بعد فرمود: ثُمَّ اَنشَأناهُ خَلْقاً آخَر یا فرمودفَإذَا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینْ 

یعنی اوّل من ابزار بدنی انسان را فراهم کردم، بعد روح منصوب به خودم را به او اِفاضه کردم. در ساختار انسان اینطور بود که اوّل بدن خلق شد، بعد روح به او تعلّق پیدا کرد. در کلّ جهان هم همین طور است؛ کلّ جهان به منزلة بدن وجود مبارک رسول گرامی اند. کلّ این جهان خلق شد، سماوات و أرضین و همچنین انبیاء و اولیاء؛ بعد وجود مبارک پیامبر را ذات أقدس إله به جهان اعطاء کرد که لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَی المُؤمِنینَ إذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً 

ما عضو فلجیم یا عضو سالم
ما باید ببینیم عضو فلجیم یا عضو سالم. بالأخره این جهان که یک بدنی دارد و یک جانی، ما چه کاره ایم! ما اگر معاذ الله هیچ ارتباطی با پیامبر نداشته باشیم؛ نه معارف او را درک بکنیم، نه احکام او را بفهمیم و عمل بکنیم؛ معلوم می شود یک عضو فلجیم، یک عضو مرده ایم. خُب عضو فلج و عضو مرده؛ این نه درک می کند سخنان روح را، نه اطاعت می کند دستورهای روح را. یک فلج همین طور است دیگر!

اگر کسی عضوش، دستش فلج بود؛ این نه سرما و گرما را احساس می کند، نه رطوبت و یُبوست را احساس می کند، نه نرمی و درشتی را احساس می کند، نه سائر مَلموسات را درک می کند؛ و فرمان هم نمی برد. یعنی روح اگر فرمان داد، گفت: مثلاً این ظرف را بردار، این دست فلج نمی تواند اطاعت کند. نه می فهمد، نه کار می کند؛ چون فلج است. در حقیقت مرده است! آن اعضائی که سالمند؛‌ هم می فهمند که روح چه اراده کرده است، هم توان تدبیر را دارند و اطاعت می کنند. چشم می فهمد که روح دستور دیدن داد، این درک را دارد؛ بعد هم می بیند. سامعه می فهمد که روح دستور شنیدن داد، او هم شروع می کند به گوش دادن و استماع؛ و اعضاء و جوارح دیگر هم همین طورند. دست سالم می فهمد که روح دستور داد که این ظرف را باید بردارد، و همچنین بر می دارد. پس عضو مرده نه می فهمد، و نه اِمتثال دارد؛ عضو زنده و سالم هم می فهمد، هم اطاعت می کند. حالا این مربوط به درجات حیات و درجات قدرت اِمتثال است.

ما عضوی از این جهانیم. این پیکر یک روحی دارد به نام وجود مبارک پیامبر گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء). ما باید خودمان را با آن حضرت بسنجیم که چه اندازه احکام و حِکَم او را چه در بود و نبود، چه در باید و نباید؛ چه در حکمت نظری، چه در حکمت عملی؛ چه در جهان بینی، چه در فقه و اخلاق بفهمیم و عمل بکنیم. اگر خدای ناکرده نه فهمیدیم پیامبرمان چی فرمود؛ نه اگر فهمیدم، می توانیم عمل بکنیم، معلوم می شود یک عضو زنده ای از این جامعة جهان موجود نیستیم؛ ما عضو این جهان نیستیم!

حیات و ممات معنوی در قرآن کریم
تعبیر قرآن کریم هم دربارة بعضی ها این است که اینها مرده اند. اینکه فرمودهَلْ یَستَوِی الأحیاءُ وَ الاَمواتْ ، آیا زنده و مرده یکسانند؛ خُب معلوم است که زنده و مرده یکسان نیستند، این دیگر احتیاج به وحی ندارد کهوحی از عرش أعلی، از دَنا فَتَدَلّینازل بشود، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمینْ. عَلی قَلبِکَ ؛ وحی نازل بشود که زنده و مرده یکسان نیستندخُب این را همه می دانند زنده و مرده یکسان نیستند دیگر! منظور این نیست که این کسی که مُرد و اجازة دفنش را صادر کردند، این با دیگران فرق داردمنظور این است که آن کسی که معارف را درک نمی کند، و دستورهای الهی را عمل نمی کند؛ این مرده است. و این است که محتاج به وحی است. به چه دلیل مرده است؟ برای اینکه با آن روحِ عالم ارتباط ندارد. نه می فهمد که پیامبر چی دستور داد، و نه دستورش را عمل می کند!

پس ما هر روز باید این ارزیابی را بکنیم که ما در کجای عالم قرار داریم، در این هندسة معرفتی جایمان کجاست. ذات أقدس إله هم أرحم الرّاحمین است؛ نفرمود هر کاری که کردید، هر لفظی که گفتید، فوراً ما دستور می دهیم که بنویسند! فرمودندمواظب باشید؛ هر چه گفتید، یک عدّه ای می بینند شما چی گفتید. حالا کِی می نویسند، کِی نمی نویسند؛ آن تابع دستور ماست.

خدا أرحم الرّاحمین است، راه توبه را هم باز گذاشت. البتّه اگر کار خیر باشد، فوراً می نویسند؛ پاداش هم می دهند. امّا خدای ناکرده اگر غفلتی باشد، فقط مراقبند؛ یادداشت می کنند که ...، یعنی در ذهنشان هست که این کار را کرده. حالا اگر توبه کرد، جبران کرد که نمی نویسند؛ و اگر چنانچه توبه نکرد و جبران نکرد، ممکن است بنویسند. پس بنابراین ما باید خودمان را ارزیابی بکنیم، ببینیم زنده ایم یا نه؛ این اوّلین وظیفة ماست. و کاری به دیگران نداشته باشیم؛ خیلی ها هستند که از ما بهترند، خیلی ها هستند که مثل ما هستند، خیلی ها هم هستند که متأسفانه دورند. ما، یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلِیکُمْ اَنفُسَکُمْ 

مطلب بعدی آن است که ما اگر نتوانستیم یک بار سنگینی را برداریم، نتوانستیم مطالب عمیقی را حل بکنیم، از ما آن را نمی خواهند. چون خدای سبحان بر اساس لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إلا وُسعَها ، آن را که ما نه طاقت فهمش را داریم، نه راه تحصیلش برای ما مقدور است؛ از ما مؤاخذه نمی کنند و نمی خواهند. امّا آن مقداری که می توانیم بفهمیم، و می توانیم عمل بکنیم؛ کاملاً هم از ما می خواهند، و هم مورد مؤاخذه هم هستند.

ضرورت نیل انسان به مقام «خلیفةُ اللّهی»

بنا بر این اصل وجود مبارک پیامبر این مطلب را برای ما ارمغان آورد که انسان خلیفهُ الله است. این اصل است که إنّی جاعِلٌ فِی الأرضِ خَلیفِه. هیچ کسی نمی تواند بگوید که من لیاقت خلیفهُ اللّهی را ندارم! البتّه آن خلیفهُ اللّهی که مال انبیاء و اولیاء و معصومین است؛‌ آن بله، حق با شماست. امّا آن مرحلة نازله اش که هر مؤمنی می تواند خلیفة خدا باشد، این که ما می توانیم دیگر؛ آن مرحلة ضعیفش که می توانیم! که در زمین خلیفة خدا باشند که کار خدا را درک بکنند، و به دستور خدا عمل بکنند.

آنی که منظور ماست در این جلسه،‌ این است که: ما اگر نتوانستیم در جامعه خلیفهُ الله باشیم؛ کارهای سیاسی بکنیم، کارهای اجتماعی بکنیم، کارهای فرهنگی بکنیم که جامعه را اصلاح بکنیم، نتوانستیم؛ از ما متوقّع نیست. ولی در حوزة شخصی خودمان کاملاً می توانیم خلیفهُ الله باشیم. یعنی چشم مان را خوب اداره کنیم، گوش مان را اداره کنیم، مغزمان را خوب اداره کنیم، قلب مان را خوب اداره بکنیم، دست و پایمان را خوب اداره بکنیم؛ این را کاملاً می توانیم و باید هم اینطور باشد. ما در حیطة زندگی شخصی مان نه تنها می توانیم، بلکه باید خلیفهُ الله باشیم!

خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟

خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟ یعنی این چشم و گوش مان را که می خواهیم به کار بگیریم، به میل خودمان نباشد، به دستور او باشد. یک خلیفه، یک جانشین، یک قائم مقام، یک نائب وقتی بهش گفتند که این کلید در اختیار شما؛ شما نائب مائی، قائم مقام مائی؛ این چند روز این خانه را اداره کن، یا این اداره را اداره کن، این مؤسسه را اداره کن. همین چند روز شما قائم مقامی، این حق امضاء با شماست،‌ این مهر پیش شماست، این را امضاء بکن. خُب این اگر امین باشد، خائن نباشد؛ باید که همین چند روزی که خلیفه است و قائم مقام است، برابر همان دستور و روش آن صاحبخانه و صاحب اداره و مدیر کارخانه کار بکند دیگر! چون خلیفة اوست.

ما خود را گسستة از عالم ندانیم! این چند روز، یعنی 80 سال، 90 سال، 100 سال؛ این 100 سال نسبت به اَبد، چند روزی بیش نیست. حالا ولو انسان بگوید: 100 سال؛‌ خُب 100 سال نسبت به هزاران میلیارد سال اصلاً قابل قیاس نیست! گفت: چو شبنمی است که بر بحر می کشد رَقمی.

ذات أقدس إله به ما فرمود: همین این 70 ـ 80 سالی که هستی، خلیفة منی. یعنی چشم مرا آنجوری که من می گویم به کار ببر، نه آنجوری که خودت مائلی. مغز را، قلب و دست و پا را آنجوری که من گفتم به کار ببر، نه آنجوری که خودت می خواهی! چرا؟ برای اینکه آنجوری که خودت می خواهی، نه مصلحت خودت را می دانی، نه مفسدة خودت را می دانی، نه قدرت داری اداره بکنی. امّا آنجوری که من می گویم، هم به مصلحت توست، دور از مفسدة توست؛ هم راهنمائی می کنم، هم کمکت هم می کنم.

بنابراین ما حتماً، [ حتما یعنی حتماً ] باید خلیفهُ الله باشیم، در حوزة هستی خودمان. این را هم می توانیم، هم به ما دستور دادند. حالا اگر کسی توانست در حوزة بیشتری، در آن مدرسه ای که کار می کند، در آن مسجدی که کار می کند، در آن اداره ای که کار می کند خلیفهُ الله باشد، چه بهتر! در آن جامعه ای که کار می کند، زندگی می کند، در آن شهر یا استان یا کشوری که زندگی می کند خلیفهُ الله باشد، طُوبی لَهُ وَ حُسنُ مَآب. نشد، لاأقل در حوزة هستی خود خلیفهُ الله باشداین را حتماً‌ از ما می خواهند!

Normal 0 false false false false EN-US X-NONE FA

 خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟

ما باید ببینیم عضو فلجیم یا عضو سالم. بالأخره این جهان که یک بدنی دارد و یک جانی، ما چه کاره ایم! ما اگر معاذ الله هیچ ارتباطی با پیامبر نداشته باشیم؛ نه معارف او را درک بکنیم، نه احکام او را بفهمیم و عمل بکنیم؛ معلوم می شود یک عضو فلجیم، عضو فلج و عضو مرده؛ نه درک می کند سخنان روح را، نه اطاعت می کند دستورهای روح را. یک فلج همین طور است دیگر!

وجود مبارک پیامبر گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء) به منزلة جان عالم است. یعنی سماوات و أرضین از یک سو، انبیاء و اولیاء از سوی دیگر؛ همة اینها که خلق شدند، زمینه فراهم شد، وجود مبارک پیامبر أعظم آفریده شدهمانطوری که خدای سبحان مجاری ادراکی و تحریکی ما را آفرید، ابزار درک و کار ما را خلق کرد؛ بدن ما را، مغز ما را، قلب ما را، همة این شئون ظاهر و باطن را آفرید، بعد فرمود: ثُمَّ اَنشَأناهُ خَلْقاً آخَر یا فرمودفَإذَا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینْ 

یعنی اوّل من ابزار بدنی انسان را فراهم کردم، بعد روح منصوب به خودم را به او اِفاضه کردم. در ساختار انسان اینطور بود که اوّل بدن خلق شد، بعد روح به او تعلّق پیدا کرد. در کلّ جهان هم همین طور است؛ کلّ جهان به منزلة بدن وجود مبارک رسول گرامی اند. کلّ این جهان خلق شد، سماوات و أرضین و همچنین انبیاء و اولیاء؛ بعد وجود مبارک پیامبر را ذات أقدس إله به جهان اعطاء کرد که لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَی المُؤمِنینَ إذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً 

ما عضو فلجیم یا عضو سالم
ما باید ببینیم عضو فلجیم یا عضو سالم. بالأخره این جهان که یک بدنی دارد و یک جانی، ما چه کاره ایم! ما اگر معاذ الله هیچ ارتباطی با پیامبر نداشته باشیم؛ نه معارف او را درک بکنیم، نه احکام او را بفهمیم و عمل بکنیم؛ معلوم می شود یک عضو فلجیم، یک عضو مرده ایم. خُب عضو فلج و عضو مرده؛ این نه درک می کند سخنان روح را، نه اطاعت می کند دستورهای روح را. یک فلج همین طور است دیگر!

اگر کسی عضوش، دستش فلج بود؛ این نه سرما و گرما را احساس می کند، نه رطوبت و یُبوست را احساس می کند، نه نرمی و درشتی را احساس می کند، نه سائر مَلموسات را درک می کند؛ و فرمان هم نمی برد. یعنی روح اگر فرمان داد، گفت: مثلاً این ظرف را بردار، این دست فلج نمی تواند اطاعت کند. نه می فهمد، نه کار می کند؛ چون فلج است. در حقیقت مرده است! آن اعضائی که سالمند؛‌ هم می فهمند که روح چه اراده کرده است، هم توان تدبیر را دارند و اطاعت می کنند. چشم می فهمد که روح دستور دیدن داد، این درک را دارد؛ بعد هم می بیند. سامعه می فهمد که روح دستور شنیدن داد، او هم شروع می کند به گوش دادن و استماع؛ و اعضاء و جوارح دیگر هم همین طورند. دست سالم می فهمد که روح دستور داد که این ظرف را باید بردارد، و همچنین بر می دارد. پس عضو مرده نه می فهمد، و نه اِمتثال دارد؛ عضو زنده و سالم هم می فهمد، هم اطاعت می کند. حالا این مربوط به درجات حیات و درجات قدرت اِمتثال است.

ما عضوی از این جهانیم. این پیکر یک روحی دارد به نام وجود مبارک پیامبر گرامی (علیه و علی آله آلاف التحیّه و الثناء). ما باید خودمان را با آن حضرت بسنجیم که چه اندازه احکام و حِکَم او را چه در بود و نبود، چه در باید و نباید؛ چه در حکمت نظری، چه در حکمت عملی؛ چه در جهان بینی، چه در فقه و اخلاق بفهمیم و عمل بکنیم. اگر خدای ناکرده نه فهمیدیم پیامبرمان چی فرمود؛ نه اگر فهمیدم، می توانیم عمل بکنیم، معلوم می شود یک عضو زنده ای از این جامعة جهان موجود نیستیم؛ ما عضو این جهان نیستیم!

حیات و ممات معنوی در قرآن کریم
تعبیر قرآن کریم هم دربارة بعضی ها این است که اینها مرده اند. اینکه فرمودهَلْ یَستَوِی الأحیاءُ وَ الاَمواتْ ، آیا زنده و مرده یکسانند؛ خُب معلوم است که زنده و مرده یکسان نیستند، این دیگر احتیاج به وحی ندارد کهوحی از عرش أعلی، از دَنا فَتَدَلّینازل بشود، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمینْ. عَلی قَلبِکَ ؛ وحی نازل بشود که زنده و مرده یکسان نیستندخُب این را همه می دانند زنده و مرده یکسان نیستند دیگر! منظور این نیست که این کسی که مُرد و اجازة دفنش را صادر کردند، این با دیگران فرق داردمنظور این است که آن کسی که معارف را درک نمی کند، و دستورهای الهی را عمل نمی کند؛ این مرده است. و این است که محتاج به وحی است. به چه دلیل مرده است؟ برای اینکه با آن روحِ عالم ارتباط ندارد. نه می فهمد که پیامبر چی دستور داد، و نه دستورش را عمل می کند!

پس ما هر روز باید این ارزیابی را بکنیم که ما در کجای عالم قرار داریم، در این هندسة معرفتی جایمان کجاست. ذات أقدس إله هم أرحم الرّاحمین است؛ نفرمود هر کاری که کردید، هر لفظی که گفتید، فوراً ما دستور می دهیم که بنویسند! فرمودندمواظب باشید؛ هر چه گفتید، یک عدّه ای می بینند شما چی گفتید. حالا کِی می نویسند، کِی نمی نویسند؛ آن تابع دستور ماست.

خدا أرحم الرّاحمین است، راه توبه را هم باز گذاشت. البتّه اگر کار خیر باشد، فوراً می نویسند؛ پاداش هم می دهند. امّا خدای ناکرده اگر غفلتی باشد، فقط مراقبند؛ یادداشت می کنند که ...، یعنی در ذهنشان هست که این کار را کرده. حالا اگر توبه کرد، جبران کرد که نمی نویسند؛ و اگر چنانچه توبه نکرد و جبران نکرد، ممکن است بنویسند. پس بنابراین ما باید خودمان را ارزیابی بکنیم، ببینیم زنده ایم یا نه؛ این اوّلین وظیفة ماست. و کاری به دیگران نداشته باشیم؛ خیلی ها هستند که از ما بهترند، خیلی ها هستند که مثل ما هستند، خیلی ها هم هستند که متأسفانه دورند. ما، یا أیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلِیکُمْ اَنفُسَکُمْ 

مطلب بعدی آن است که ما اگر نتوانستیم یک بار سنگینی را برداریم، نتوانستیم مطالب عمیقی را حل بکنیم، از ما آن را نمی خواهند. چون خدای سبحان بر اساس لا یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إلا وُسعَها ، آن را که ما نه طاقت فهمش را داریم، نه راه تحصیلش برای ما مقدور است؛ از ما مؤاخذه نمی کنند و نمی خواهند. امّا آن مقداری که می توانیم بفهمیم، و می توانیم عمل بکنیم؛ کاملاً هم از ما می خواهند، و هم مورد مؤاخذه هم هستند.

ضرورت نیل انسان به مقام «خلیفةُ اللّهی»

بنا بر این اصل وجود مبارک پیامبر این مطلب را برای ما ارمغان آورد که انسان خلیفهُ الله است. این اصل است که إنّی جاعِلٌ فِی الأرضِ خَلیفِه. هیچ کسی نمی تواند بگوید که من لیاقت خلیفهُ اللّهی را ندارم! البتّه آن خلیفهُ اللّهی که مال انبیاء و اولیاء و معصومین است؛‌ آن بله، حق با شماست. امّا آن مرحلة نازله اش که هر مؤمنی می تواند خلیفة خدا باشد، این که ما می توانیم دیگر؛ آن مرحلة ضعیفش که می توانیم! که در زمین خلیفة خدا باشند که کار خدا را درک بکنند، و به دستور خدا عمل بکنند.

آنی که منظور ماست در این جلسه،‌ این است که: ما اگر نتوانستیم در جامعه خلیفهُ الله باشیم؛ کارهای سیاسی بکنیم، کارهای اجتماعی بکنیم، کارهای فرهنگی بکنیم که جامعه را اصلاح بکنیم، نتوانستیم؛ از ما متوقّع نیست. ولی در حوزة شخصی خودمان کاملاً می توانیم خلیفهُ الله باشیم. یعنی چشم مان را خوب اداره کنیم، گوش مان را اداره کنیم، مغزمان را خوب اداره کنیم، قلب مان را خوب اداره بکنیم، دست و پایمان را خوب اداره بکنیم؛ این را کاملاً می توانیم و باید هم اینطور باشد. ما در حیطة زندگی شخصی مان نه تنها می توانیم، بلکه باید خلیفهُ الله باشیم!

خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟

خلیفةُ الله باشیم یعنی چی؟ یعنی این چشم و گوش مان را که می خواهیم به کار بگیریم، به میل خودمان نباشد، به دستور او باشد. یک خلیفه، یک جانشین، یک قائم مقام، یک نائب وقتی بهش گفتند که این کلید در اختیار شما؛ شما نائب مائی، قائم مقام مائی؛ این چند روز این خانه را اداره کن، یا این اداره را اداره کن، این مؤسسه را اداره کن. همین چند روز شما قائم مقامی، این حق امضاء با شماست،‌ این مهر پیش شماست، این را امضاء بکن. خُب این اگر امین باشد، خائن نباشد؛ باید که همین چند روزی که خلیفه است و قائم مقام است، برابر همان دستور و روش آن صاحبخانه و صاحب اداره و مدیر کارخانه کار بکند دیگر! چون خلیفة اوست.

ما خود را گسستة از عالم ندانیم! این چند روز، یعنی 80 سال، 90 سال، 100 سال؛ این 100 سال نسبت به اَبد، چند روزی بیش نیست. حالا ولو انسان بگوید: 100 سال؛‌ خُب 100 سال نسبت به هزاران میلیارد سال اصلاً قابل قیاس نیست! گفت: چو شبنمی است که بر بحر می کشد رَقمی.

ذات أقدس إله به ما فرمود: همین این 70 ـ 80 سالی که هستی، خلیفة منی. یعنی چشم مرا آنجوری که من می گویم به کار ببر، نه آنجوری که خودت مائلی. مغز را، قلب و دست و پا را آنجوری که من گفتم به کار ببر، نه آنجوری که خودت می خواهی! چرا؟ برای اینکه آنجوری که خودت می خواهی، نه مصلحت خودت را می دانی، نه مفسدة خودت را می دانی، نه قدرت داری اداره بکنی. امّا آنجوری که من می گویم، هم به مصلحت توست، دور از مفسدة توست؛ هم راهنمائی می کنم، هم کمکت هم می کنم.

بنابراین ما حتماً، [ حتما یعنی حتماً ] باید خلیفهُ الله باشیم، در حوزة هستی خودمان. این را هم می توانیم، هم به ما دستور دادند. حالا اگر کسی توانست در حوزة بیشتری، در آن مدرسه ای که کار می کند، در آن مسجدی که کار می کند، در آن اداره ای که کار می کند خلیفهُ الله باشد، چه بهتر! در آن جامعه ای که کار می کند، زندگی می کند، در آن شهر یا استان یا کشوری که زندگی می کند خلیفهُ الله باشد، طُوبی لَهُ وَ حُسنُ مَآب. نشد، لاأقل در حوزة هستی خود خلیفهُ الله باشداین را حتماً‌ از ما می خواهند!